عکس گرفتن با صدام حسین بیش از حد برایمان سخت و نفرت آور بود.  

اما ما اسیر بودیم و چاره ای جز  انجام دادن فرمان نداشتیم. با اکراه  

جمع شدیم پشت صندلی صدام. حال بدی داشتم نمیخواستم در 

عکس  دیده بشم. سرم را پایین گرفتم. همه چیز برای گرفتن یه  

عکس یادگاری محیا بود.اما این عکس  چیزی کم داشت لبخندی که  

روی لبه ای ما باشدوفضای عکس را عاطفی کند. صدام زیرکانه برای عوض 

کردن چهره درهم ما دست به کار شد. از ما پرسید کدام یک از شما  

می تواند جوک تعریف کند؟ هیچ کس  پاسخی نداد پس هلا برای  

شما یک جوک تعریف می کنداما هلا لحظه ای کوتاه سرش را ازروی نقاشی 

برداشت و گفت نچ نقشه صدام برای خنداندن ما نگرفت اما لحن کودکان  

هلا جوری بود که خنده مان گرفت. 

وعکاس ها از خنده ناخواسته بچه ها استفاده کردند جلسه تمام شد  

صدام رفت و ما به زندان بغداد  برگشتیم.

بخشی از کتاب آن بیست و سه نفر که خاطرات خود نوشت هشت  

ماه اسارت از هشت سال آقای احمد  یوسف زاده است در این کتاب از اسارت 

 بیست و سه نفر نوجوان زیر نونزده ساله است که در اردیبهشت   

سال 61اسیر میشوند و اسارت آن ها باعث میشود که از آنها بهره برداری  

تبلیغاتی میشود دیدار با صدام و  زیارت کاظمین از جمله اتفاقات مهم هشت 

 ماه اسارت بوده نوجوانانی که در زندان استخبارات بودندو  دست  به اعتصاب 

 غذای پنج روزه زدندتا از استخبارات به اردوگاه رمادی منتقل شدند و پس از  

پایان جنگ  به  ایران بازگشتند


موضوعات مرتبط: معرفی کتاب

تاريخ : ۱۳۹۵/۰۷/۰۳ | 14:0 | نویسنده : کتابدار |
.: Weblog Themes By Bia2skin :.